تبلیغات
امام هادی, امام علی النقی , امام هادی نقی , emam hadi - داستان زینب کذابه و امام هادی (ع)
امام هادی (ع) , امام هادی النقی - امام علی النقی علیه السلام - imam hadi - emam hadi - emam naghi
اللّهُمَّ صَلِّ عَلی عَلِی بْنِ مُحَمَّدٍ، وَصِی الْأَوْصِیآءِ، وَاِمامِ الْأَتْقِیآءِ،وَخَلَفِ اَئِمَّةِ الدینِ، وَالْحُجَّةِ عَلَی الْخَلائِقِ اَجْمَعینَ
درباره ما
به نام خدا و ولی اش امام عـلی الـهادی الـنقی علیهما السلام ! این سایت با هدف معرفی و شناخت امام هادی (ع) امام دهم شیعیان و دارای موضوعاتی چون: زندگی نامه امام هادی (ع) احادیث امام هادی (ع) داستان های از امام و روایات و مقاله های مفید در مورد امام و هتک حرمت های اخیر به ذات مقدس امام نقی (ع) و ..
نویسندگان
موضوعات مطالب
پیوندهای روزانه
آماروبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیگر امکانات
شبکه فیس بوک وبگاه

در زمان متوکل عباسی (لعنةالله علیها) زنی پیش او آمد و گفت : « من زینب دختر بنت رسول الله

می باشم»

متوکل گفت : « تو جوان هستی ، در حالی که از زمان پیغمبر سالها می گذرد . اگر تو همان زینب باشی باید خیلی پیر و فرتوت شده باشی .»

آن زن گفت : « خداوند در هر چهل سال جوانی را به من بر می گرداند . من تا این زمان خود رابه کسی نشان نداده ام ولی حالا بعضی احتیاجات مرا وادار نموده است تا ظهور نمایم .» متوکل ، بزرگانی از اولاد« ابو طالب » و اولاد « عباس » و « قریش » را حاضر نمود و قضیه را بیان کرد . یک عده از آن جماعت تاریخ فوت و محل دفن حضرت زینب را روایت نمودند . متوکل به آن زن گفت : « برابر این روایات چه جوابی داری ؟» زن گفت : این روایات دروغ و بهتان است . چگونگی زندگانی من در این مدت تا به حال از مردم پنهان بوده است و تا الان کسی نمی دانست که من مرده یا زنده ام . 


                                         امام هادی در قفس شیر

متوکل به آنها گفت : « آیا دلیل و برهانی بر علیه این زن غیر از این روایاتی که گفتید دارید ؟»

گفتند : نه! چیز دیگری نداریم . متوکل گفت : تا زمانی که با دلیل و برهان او را قانع نکنم ، مجازاتش 

نمی کنم و او را از ادعای خویش ، باز نمی دارم . آن جماعت گفتند :« امام هادی (ع) را حاضر کن ، شاید او دلیلی داشته باشد که در نزد ما نیست . »

متوکل ، امام هادی (ع) را حاضر نمود و ماجرا را بیان کرد .

حضرت فرمود : « این زن دروغ می گوید ! عمه ام زینب در سال فلان و ماه فلان فوت کرده و در فلان محل دفن شده است .»

متوکل گفت : این جماعت نیز این روایات را گفته اند ولی او همه آنها را رد کرده است . من هم قسم یاد کرده ام که بدون یافتن دلیلی قانع کننده ، او را از گفته خود منع نکنم .

حضرت فرمود : « گوشت اولاد زهرا علیهاالسلام  بر درنده ها حرام است . او را پیش درنده ها بیاندازید اگر از اولاد زهرا علیهالسلام  باشد درندگان به او ضرری نمی رسانند . »

متوکل به زن گفت : حالا چه می گویی ؟

زن گفت : « او می خواهد مرا به این وسیله هلاک نماید . » امام هادی (ع) فرمود : « در اینجا جماعتی از اولاد حسن و حسین (ع) می باشند . هر کس را که می خواهی امتحان کن . » راوی می گوید : به خدا قسم! رنگهای صورت آنان از ترس پرید . بعضی از دشمنان اهل بیت (ع) گفتند : او می خواهد با این مکر و حیله، کس دیگری را هلاک نماید . چرا خودش پیش درنده ها نمی رود ؟ متوکل گفت : « پس خود شما پیش درنده ها بروید . » امام (ع) با نردبان به محل درندگان که در محل پایینی قرار داشت تشریف بردند . شش عدد «شیر» در آن محل بودند . وقتی که امام (ع) داخل محل درنده گان شد شیرها به دور ایشان می گشتند و با تمام تذلل دستهایشان را در مقابل امام هادی (ع) دراز نموده و سرهای خود را بر روی دستهایشان می گذاشتند و امام هادی (ع) دست مبارکش را به سر یک یک شیرها می کشید . بعد از آن با دست به آنها اشاره فرمود و همه شیرها به یک محل رفتند و در مقابل امام هادی (ع) ایستادند .

وزیر متوکل به متوکل گفت : این قضیه برای شما خوب نشد! پیش از اینکه این خبر پخش شود زود دستور بده تا امام هادی (ع) بیرون بیاید . متوکل گفت : « یا اباالحسن! ما به شما قصد سوئی نداشتیم! فقط می خواستیم تا به آنچه که فرمودید یقین پیدا کنیم . حالا دوست دارم که بیرون تشریف بیاورید . »

امام هادی (ع) برخاستند و به طرف نردبان امدند . شیرها دور ایشان را گرفته بودند و خودشان را به لباسهای امام (ع) می مالیدند . زمانی که امام پای مبارکش را به پله اول گذاشت به طرف ایشان توجه نموده و با دست اشاره فرمود که برگردید و آنها هم برگشتند .

امام هادی (ع) بیرون آمد و فرمود : « هر کس که گمان می کند فرزند فاطمه علیهاالسلام است در میان شیرها برود .»

آن زن گفت : به خدا قسم دروغ گفتم . من دختر فلانی هستم و احتیاج مرا وادار به این گفته ها نمود . متوکل گفت : او را در میان شیرها بیندازید . ولی مادر متوکل شفاعت نمود و نگذاشت که او را میان شیرها بیندازند .                                 

                                                                     « بحار الانوار ج 12 »

[ ادامه مطلب ]
نویسنده : تنهــــــآ☺ .:. تاریخ : دوشنبه 20 آذر 1391 .:. ساعت : 12:35 ق.ظ
سه شنبه 21 آذر 1391 09:40 ب.ظ
سلام
من همیشه رو امام هادی یه ارادت خاصی داشتم نمیدونم چرا ولی همیشه بیشتر از امامهای دیگه فکرم رو مشغول کردن،نذرم کردم انشاالله وقتی دستم تو جیب خودم رفت حتما شهادتشون نذری بدم.
داستان خیلی جالبی بود...
سه شنبه 21 آذر 1391 12:35 ق.ظ
خیلی قشنگ بود مرسی.......
دوشنبه 20 آذر 1391 07:25 ب.ظ
ممنون از مطلب قشنگی که نوشتی منیرا جان عالی بود
دوشنبه 20 آذر 1391 05:57 ب.ظ
داستان جالبی بود
دوشنبه 20 آذر 1391 02:28 ب.ظ
مر30
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
مطالب اخیر وبگاه
لینک دوستان وبگاه
آرشیو مطالب
صفحات جانبی
برچسب‌ها